|
انگار قلبم پر سخن نا گفته باشد
و سپیدی کاغذ محرم راز هایم
عجب گوش شنوایی دارد برگهای کاغذ و
من عجب دلی پر ازغم
آن دست تو،
که دم به دم در پی اش بودم
که آذینی از خط طلایی پرگار
بر بندی از آن بنشانم
ساده سپردی به کس دیگر
از بهر لجاجت با من
ولی کاش میدانستی
که من
اکنون تنها یک جسم متحرکم |