|
مجهولها در وقاحت کفنم رنگ باخته اند
یک عصای مجهول
با آن نقطه تردیدش میدهد آزارم
دلم درگیر خاطرات است و
از هر رشته افکارم
تار وپود کفنم را ساخته ام
کفن من
پارچه ای توزی از جنس جشن است
کفنم هدیه والنتاین عمر من است
هدیه به غریبه دل بستن تو
شکمم را صابون اندود کرده بودم
که باهم خواهیم بود
اما چه غریبانه در کفش کفن پوش شدم
عصاره دوست داشتنت
قطره های اشکم بود
ولی تو با هر ذره ی ان غریبه بودی
از جنس پولاد بود پلهای دوست داشتن من
اما چه بی تفاوت
گره از گردن پیچ باز کردی
بگذار تا در گذرم از روزگارو
بنگرم به عاقبت
که هر چه از اول ساخته بودم فتیر بود |